مردی با یک پرونده مسکوت ؛ هشت شهریور ۱۳۶۰ روزی که از یادها نخواهد رفت !

بهزاد نبوی متولد ۱۳۲۱ در تهران است. پدرش اهل سبزوار و مادرش اهل تبریز است. هر دوی آنها برای ادامه تحصیل به تهران آمده و در این‌جا با هم آشنا شده و ازدواج کردند. نسب پدری وی به مرحوم حاج ملا هادی سبزواری می‌رسد… ولی در عین حال پدر وی متخلق به خصوصیات و خلقیات پدر و جدش نبوده و با آنها از نظر فکری و عقیدتی تشابهی نداشته است. بلکه دارای عقاید  و جهت گیریهای کاملا  لیبرالی و طرفدار  نظام شاهنشاهی و نیز تا اندازه ای مخالف با عقاید و معتقدات دینی بوده است. او تحصیلات آکادمیک خود را در رشته تاریخ  به پایان رسانده بود. جهت گیری مثبت پدر بهزاد درباره نظام شاهنشاهی از موضوع پایان نامه  دکترای وی پیدا است. از انقلاب مشروطیت تا انقلاب سفید شاهنشاهی، موضوع پایان نامه ای است که پدر بهزاد از آن دفاع کرد. مادر نیز یک خانم تحصیلکرده و مدرس دانشگاه بود و به دلیل اختلافاتی که با همسر داشتند، در زمان طفولیت وی، از هم جدا شدند. بهزاد نبوی تقریبا تمام کودکی را با پدربزرگ گذراند و در حقیقت روحیات وی در خانه او شکل گرفت.
پدرم یک آدم غرب زده و روشن فکر مآب بود
نبوی در مورد خانواده خود می گوید: «خانواده پدری من اهل سبزوار هستند و بر خلاف پدرم که یک آدم غرب زده و روشن فکر مآب بود؛ خانواده اش مذهبی و اکثرا متشرع بودند. اما پدر من بخاطر گرایشات روشنفکری نوع غربی، نماز نمی خواند. مادرم اهل تبریز و از یک خانواده مسلمان ولی با تفکر غربی و از قشر کارمند و شرافتمند بود. پدر بزرگ و مادربزرگم هر دو نمازخوان و روزه گیر بوده ولی نوعا دموکرات منش و لیبرال مسلک که به انجام فرائض مذهبی فرزندانشان چندان توجهی نداشتند، به همین دلیل برخی از فرزندانشان نماز نمی خواند، البته نخواندن نماز آنها مفهوم کفر و الحاد نداشت. »
پدر بهزاد نبوی که ابتدا کفیل اداره فرهنگ سبزوار بود، در سال ۱۳۴۳ به دلیل خوش خدمتی به رژیم شاه، بورس تحصیلی گرفت و به فرانسه رفت و در آنجا دکترای تاریخ گرفت. او بعد از گرفتن دکترای تاریخ با درجه استادیاری در دانشگاه تربیت معلم به تدریس مشغول شد. اما ماجرای اخذ درجه دانشیاری پدر بهزاد نبوی جالب است. او برای این که زودتر عنوان رساله اش جهت گرفتن درجه دانشیاری تایید شود، عنوان رساله خود را «از انقلاب مشروطه تا انقلاب سفید» گذاشت تا با چاپلوسی اعلی حضرت همایونی سریعاً به پست مورد نظر برسد. وی همچنین در چند میزگرد به اصطلاح علمی روزنامه رستاخیز (ارگان حزب رستاخیز شاه) شرکت کرد تا بالاخره به پست دانشیاری رسید.
به دلیل این سوابق، پدر بهزاد نبوی بعد از انقلاب بازنشسته شد و این بازنشستگی که در حکم پاکسازی بود برای وی گران آمد به همین دلیل وی بعد از پاکسازی به انقلاب بدبین شد و به فرانسه رفت و جزو ۶ نفری شد که به گفته بنی صدر بر اثر برخورد جمهوری اسلامی از کشور فرار کرد! پدر بهزاد نبوی بعدها با شاپور بختیار در فرانسه پیوند خورد و به عضویت گروهک ضد انقلابی او درآمد. 
 دوران کودکی بهزاد
در مورد دوران کودکی بهزاد نبوی اطلاعات  دقیقی در دست نیست ولی یقینا جهت گیری‏های فکری بهزاد نبوی در دوران کودکی و نوجوانی می تواند متأثر از اتفاقات سیاسی آن دوره یعنی نهضت ملی شدن صنعت نفت و قبل از آن  سقوط رضا خان و نیز جنگ ابر قدرت‏های نو ظهور برای نفوذ در ایران باشد.   
ورود به دانشگاه
بهزاد در سال ۱۳۳۹ وارد دانشگاه می‏شود و رشته مهندسی الکترونیک را برای تحصیلات  آکادمیک خود بر می‏گزیند؛ البته این ورود به فضای دانشگاه هم زمان می‏شود با  تاسیس جبهه  ملی سوم با نظارت دکتر مصدق.  
علل تاسیس جبهه ملی سوم از زبان بهزاد نبوی
بهزاد نبوی به عنوان یکی از موسسان این جریان فکری، علت تاسیس جبهه ملی سوم را کند‏روی جبهه ملی در قبال رویدادهای اساسی آن روز می‏داند. البته جبهه ملی سوم بیش از ۶ ماه دوام نمی‏آورد. 
 البته باز بودن فضای سیاسی بین سالهای  1338 تا سال ۱۳۴۱ نیز در فعالیت‏های بهزاد نبوی نقش داشته است. جبهه ملی در دانشگاه‏ها بواسطه این فضای سیاسی که در اثر فشار از بیرون به رژیم پهلوی، توسط دمکراتهای ایالات متحده  بوجود آمده بود، نفوذ و فعالیت گسترده ای داشته است و این گسترده‏گی فعالیت، بهزاد نبوی را متمایل کرده بود که در شاخه دانشگاهی جبهه ملی  فعالیت کند. در آن زمان مهمترین گروه سیاسی مخالف دربار، جبهه ملی بود و این جبهه بیشترین نفوذ و تاثیر را در دانشگاه‌ها داشت.
نبوی در آن سال‌ها دانشجوی دانشگاه پلی‌تکنیک بود. وی در اشاره به آن سال‌ها، از ابتدای سال ۴۰ یاد می‌کند که تحت فشار کندی و دموکرات‌ها در آمریکا، فضای ایران باز شد:
«در این زمان جبهه ملی نفوذ گسترده‌ای در دانشگاه داشت به طوری که می‌توانم بگویم اگر جبهه ملی برای تحصنی دعوت می‌کرد، دانشگاه کاملا تعطیل می‌شد. حتی دانشجویان نظامی هم می‌آمدند اطراف محل تجمع دانشجویان و جزوه دست می‌گرفتند که مثلا در اجتماع حاضر نیستند ولی به سخنرانی‌ها گوش می‌کردند"
نبوی به یاد می‌آورد که از ۶۰۰ دانشجوی پلی‌تکنیک درآن زمان ۲۰۰ نفرعضو تشکیلاتی جبهه ملی بودند و حق عضویت پرداخت می‌کردند: «اینها را ما اوایل بهمن‌ ماه ۴۰ تیم‌ بندی کرده بودیم. ۲۰ گروه ۱۰ نفره شده بودند که توانایی برگزاری ۲۰ روز تظاهرات در تهران را داشتند". آشنایی نبوی با شعاعیان به همان سال‌ها باز می‌گردد.  
فعالیت غیرسیاسی بهزاد نبوی تا قبل ازسال ۴۸
فعالیت کاری و غیر سیاسی  بهزاد نبوی تا سال ۱۳۴۸ در قالب فعایتهای  مخابراتی  برای شرکتهای آمریکایی و از سال ۱۳۴۸، تا سال ۱۳۵۱،  در قالب تاسیس شرکتی مخابراتی  مرتبط  با پروژه های مایکروویو می باشد. این فعالیت ها شک برخی کارشناسان سیاسی را نیز برانگیخته است و اساسا آنها این فعالیت‏ها را  بدور از  نظرگاه سیاسی بهزاد نبوی نمی دانند: 
فعالیت در شرکتهای وابسته به آمریکا
یکی از بحث‌های کلیدی که در بازشناسی چریک پیر اهمیت زایدالوصفی می‌یابد، فعالیت‌های او در شرکت‌های مخابراتی وابسته به آمریکاست که سال‌های بعد از پیروزی انقلاب اسلامی همواره این همکاری از نقاط مشکوک زندگانی سیاسی – امنیتی بهزاد نبوی بوده است. بهزاد نبوی از سال ۴۷ به مدت یک سال  در شرکت مخابراتی ویژه شنود آمریکاییان از شوروی مشغول کار می‌شود. شرکتی که سیستم «ماکروویو» پست و تلگراف بین زاهدان تا آذربایجان را نصب کرده است. البته پیش از شروع به کار نبوی در شرکت‌های آمریکایی، وی در اواخر سال ۴۷ و در اوج حساسیت‌های ساواک به ریز عملکرد فعالان سیاسی ضد دولت پهلوی به کمک ۳ نفر از دوستانش که اتفاقا ۲ نفرشان همدوره‌ای دانشکده‌اش بودند، یک شرکت مخابراتی تشکیل داده و از سال ۴۸ تا زمان دستگیری‌اش درسال ۵۱ شرکت مذکور فعال بوده است جالب آنکه در آن زمان این شرکت تنها شرکتی بوده است که در زمینه مخابرات ‌بویژه «مایکروویو» کار می‌کرد، از این رو کار وی سریعا توسعه می یابد. البته شرکت مزبور در نصب و نگهداری خط «مایکروویو تهران – اسدآباد» فعالیت داشت.  
ریشه‌های‌ تاریخی بحث سیا و بهزاد نبوی
رضا گلپور چمرکوهی در کتاب جنجالی شنود اشباح می‌نویسد: «یک شرکت آمریکایی بود، به نام «بریچ» که «بهزاد» برای اونها کار می‌کرد. یعنی خُب البته، ارتباط شغلی بود. پیمانکاری و… این شرکت روی پست‌های الکترونیک و شنودهای الکترونیکی روی روسیه از شرق به غرب ایران کار می‌کرد… یکی از ریشه‌های‌ تاریخی بحث سیا و «بهزاد» و اینها که بعضاً مطرح می‌شود، به نظر من توی این ارتباط بریچ بود». وی در بخش دیگری از این کتاب نیز خاطرنشان می کند: «… شنیدم که حزب توده و فکر کنم «کیانوری» یک نامه‌‌ای هم به «امام» نوشتند که صریحاً به سوابقی اشاره کردند که دلالت بر ارتباط «بهزاد» با «سیا» می‌کرد. ولی خب چون مصداق «اذا جاء فاسق بنباء…» شاید بتوانیم بگوییم. یعنی خب اونها هم خط را از مسکو می‌گرفتند و «کا‌گ‌ب» به هر حال بحث شرکت الکترونیکی و آمریکایی‌ها که روی پایگاه‌های شنود ضد روسی توی ایران کار می‌کردند و «بهزاد» با اونها مرتبط بود، جداً مطرح است. ولی در سطح اخبار امنیتی و نه اتهام.» 
نقطه عطف زندگی سیاسی بهزاد نبوی
آشنایی با مصطفی شعاعیان،  نقطه عطف زندگی سیاسی بهزاد نبوی محسوب می شود. بهزاد عضو دانشکده فنی و مصطفی شعاعیان نیز دانشجوی هنرسرای عالی فنی بود. این هنرسرا که بعدها پایه تشکیل دانشگاه علم و صنعت شد در آن زمان در نزدیکی پلی‌تکنیک قرار داشت و سازمان دانشجویی جبهه ملی در این دو دانشگاه یکی بود. خود نبوی زمانی مسؤول کمیته دانشگاه پلی‌تکنیک بود.
مصطفی شعاعیان چگونه می اندیشید ؟
 مصطفی شعاعیان در سال ۱۳۱۵ در تهران به دنیا آمد. تنگدستی خانواده و گرایش‌های پدرش به جنبش جنگل، در او خوی و خصلتی رادیکال به ارث گذاشت اما ناسیونالیسم اولین ظرف ایدئولوژیکی بود که مصطفی شعاعیان برای حیات آن را انتخاب کرد.
در طول زمان، مصطفی شعاعیان از پان‌ایرانیسم به سوی سوسیالیسم حرکت کرد و سرانجام مارکسیست شد اما همواره منتقد مارکسیسم روسی و به ویژه لنینیسم باقی ماند. در واقع همان گرایش‌های ملی‌ گرایانه‌ای که در شعاعیان وجود داشت مانع از آن می‌شد که او هرگونه الگوی خارجی را به عنوان سرمشق سیاسی بپذیرد. شعاعیان چندی به صورت منفرد و چندی با راه‌اندازی گروهی محدود سعی کرد یک جریان مستقل مارکسیستی در ایران تاسیس کند. اما چون معتقد به حرکت جبهه‌ای بود سعی بسیار کرد به نزدیک‌ترین جریان مارکسیستی که می‌شناخت یعنی چریک‌های فدایی خلق ملحق شود.
«هشت‌ نامه» داستان تلاش ناکام شعاعیان برای این الحاق است که از رهگذر آن مصطفی شعاعیان به جای ائتلاف با فداییان به فهم تازه‌ای از این گروه مارکسیست رسید و دریافت که آن اتوپیایی که در ذهن خویش از جبهه متحد مبارزه با رژیم پهلوی ترسیم کرده تا چه اندازه خیالی و غیر واقعی است.
اولین اختلاف در سطح تحلیل شعاعیان و فداییان از قدرت‌های سیاسی بروز کرد. حلقه شعاعیان معتقد بودند قدرت اصلی اقتصادی و اجتماعی در ایران در دست طبقه زمین‏دار و فئودال است که از حمایت انگلیس برخوردار است، در مقابل این طبقه و امپریالیسم حامی آن، طبقه متوسط و بورژوازی قرار دارد که از حمایت آمریکا برخوردار است.
حلقه شعاعیان بر این اساس باور داشت که طبقه کارگر باید در نزاع بورژوازی و فئودالیسم یا در واقع آمریکا و انگلیس جانب بورژوازی و آمریکا را بگیرد که به نسبت فئودال‌ها و انگلیس مترقی‌‌تراست.» مصطفی شعاعیان در سال ۱۳۵۰ شغل معلمی را رها کرد و به فعالیت حرفه‌ای چریکی پرداخت. گروهی مستقل تاسیس کرد که بنا به مشی خود او صورتی جبهه‌ای و غیر ایدئولوژیک داشت و افرادی چون بهزاد نبوی هم عضو آن بودند. در ۱۶ بهمن ۱۳۵۴ در یک درگیری مسلحانه در خیابان استخر، مصطفی شعاعیان زخم برداشت و دستگیر شد اما در راه زندان با استفاده از کپسول سیانور خودکشی کرد و به زندگی سیاسی ناکام خود پایان داد. شعاعیان ارتباط نزدیکی با گروه‏های ملی مذهبی و نیز نهضت آزادی داشت. شخصی غیر مذهبی بود ولی مذهب را وسیله خوبی برای  مبارزه می‏دانست  شعاعیان کودتای ۲۸ مرداد را نه آمریکایی بلکه انگلیسی می‏دانست؛ نظری که البته سازمان مجاهدین انقلاب اولیه نیز بر آن اعتقاد داشت.
رابطه نزدیک و دوجانبه شعاعیان با سازمان مجاهدین خلق، حتی در مورد کمکهای تسلیحاتی به این سازمان پیش رفته بود؛ نقش شعاعیان در فراری دادن برخی از عناصر سازمان از دست ساواک  همیشه نقل محافل  این گروه‏ها بوده است.   
تاثیر پذیری بهزاد نبوی از شعاعیان
 این تاثیر پذیری به گفته برخی نقش بسیار عمده ای در فعالیت‏های سیاسی نبوی در بعد از انقلاب و خصوصا اوایل انقلاب داشته است. مخفی کاری سازمانی و پرداختن به فعالیت‏های سری و نیز توجه عمده به  تصرف و تسلط بر سازمان‏های امنیتی در اوایل انقلاب و نیز دلداده گی بیش از حد به گروههای ملی گرا ونیز استفاده از مذهب و ایدئولوژی به عنوان یک وسیله راهبردی و نه به عنوان برنامه عملی اداره کشور از جمله این تاثیر پذیریها می‏تواند قلمداد شود.
شاید همین اثر پذیری نبوی از شعاعیان بود که او را مجبور ساخت در اواخر سال ۱۳۴۹، با ایجاد نزدیکی بین چریکهای فدایی خلق و سازمان مجاهدین خلق به پلی میان این دو تشکل  تبدیل شود و در نهایت به سازمان مجاهدین خلق بپیوند. 
دستگیری بهزاد نبوی مرداد ۵۱
بهزاد نبوی در سوم مرداد سال ۵۱ دستگیر می‏شود:
 "یك روز ساعت چهار صبح، قبل از آن كه برای نماز بیدار شوم، ناگهان با سرو صدایی از خواب پریدم. یواشكی از پنجره به داخل حیاط نگاه كردم؛ دیدم ساواكی ها دور تا دور حیاط خانه، با مسلسل و یوزی ایستاده اند. به پشت ساختمان رفتم، متاسفانه خانه را طوری ساخته بودند كه اطرافش باز بود و به ساختمان های دیگر راه نداشت. دیدم پشت ساختمان را هم محاصره كرده اند. آن موقع به همراه خودم اسلحه نداشتم، تنها یك سیانور داشتم، آن را در دهانم گذاشتم و پس از چند لحظه دستگیر شدم."
ولی گویا سیانور فاسد بوده و در نتیجه توان آن را نداشت که بهزاد نبوی را به دیار باقی بفرستد. بهزاد دستگیر شده و در دادگاه به حبس ابد محکوم می شود.
این حکم بعدها به ده سال حبس تقلیل پیدا میکند؛ موضوعی که هنوز علت آن بدرستی مشخص و معین نشده است. بهزاد نبوی در دوران زندان  به عنوان یکی از کلیدی ترین مهره های سازمان مجاهدین خلق تبدیل میشود و مهره های اصلی این سازمان همچون موسی خیابانی  و پرویز یعقوبی به عنوان رابط های بهزاد با سازمان  فعالیت می‏کنند. البته این همکاری و پیشرفت درون سازمانی نبوی تا تحولات ایدئولوژیک این سازمان که منجر به جدایی برخی از اعضای با سابقه آن می‏شود، ادامه پیدا می‏کند.   
تشکیل گروه امت واحده
 تشکیل گروه امت واحده در سال ۵۵ به همراهی افرادی چون «محمد سلامتی، پرویز قدیانی، صادق نوروزی، علی شجاعی‌وند، محسن مخملباف، فریدون وردی‌ نژاد، تقی رحمانی و احمد عزت‌‌ شاهی» از اولین اقدامات نبوی بعد از جدایی از سازمان بشمار میرود. این گروه در درون زندان به مبارزه فکری با سازمانی می پردازد که بهزاد نبوی تا دیروز یکی از برجسته ترین شاگردان مکتب آن بود. در آذر ۵۷، هم زمان با اوج گرفتن انقلاب اسلامی و ضعف رژیم شاهنشاهی، نبوی از زندان آزاد می شود.
گروههای هفتگانه مبارزاتی
مسائل منجر به تاسیس سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی از جمله  اولین رویدادهای مرتبط با بهزاد نبوی درحوادث بعد از پیروزی انقلاب است.
تاکید امام خمینی (ره) بر وحدت گروه های هفتگانه مبارزاتی که در زمان طاغوت  به مبارزه مسلحانه با رژیم پهلوی می پرداختند از اولین جرقه هایی بود که می توان از آن به  عنوان نقطه شروع تاسیس سازمان مجاهدین انقلاب یاد کرد این هفت گروه عبارت بودند از:
گروه منصورون: از سال ۱۳۴۹ چند هسته مبارزاتی در شهرهای اهواز، خرمشهر و دزفول تشکیل شد. پس از بروز اختلاف در سازمان مجاهدین خلق در سال ۵۴، این هسته ها با هم متحد شدند و گروه منصورون را تشکیل دادند. از جمله بنیانگذاران این گروه، شهید غلامحسین صفاتی دزفولی، محسن رضایی، ذوالقدر و شمخانی می باشند.
گروه امت واحده: بنیانگذار این گروه، بهزاد نبوی بود که از نیروهای ارشد آموزش سازمان مجاهدین خلق محسوب می شد.
از جمله گروههای جدید، می توان به گروه‏هایی چون موحدین، فلاح، بدر، توحیدی صف و توحیدی خلق اشاره کرد. گروه های هفتگانه فوق، در عین پراکنده بودن و عدم ارتباط تشکیلاتی مستمر، در ایران و خارج از کشور فعالیت می کردند.
دستگیری‌های قبل از انقلاب
 نبوی در سال ۱۳۴۷، گروه مسلحانه ای را تشکیل داد و از خرداد ۱۳۵۱ به دلیل تحت تعقیب بودن به طور مخفیانه زندگی می کرد. اسم مستعار او در این دوران حمید جهانبین بود. او قبل از انقلاب بارها توسط ماموران ساواک دستگیر شده بود. ولی هیچ گاه مأموران حکومت پهلوی موفق به گرفتن اعترافات از وی نشدند و ناکامانه وی را آزاد کردند. او به مدت بیست ماه در زندان انفرادی بود که یک سالش را درزندان اوین و بقیه را در زندان قزل قلعه گذراند. بهزاد نبوی درباره دوران زندان انفرادیش می گوید:
"زندان اوین شرایط سخت‌تری داشت. در اوین نه ملاقاتی داشتیم و نه اجازه هوا خوری منظم می‌دادند. گاهی اوقات تا دو ماه به هوا خوری نمی‏رفتیم. روزی ده ساعت در سلول پیاده روی می کردم تا مقاومت کف پا برای شلاق بالا رود.  
قیام سی تیر
نبوی در اظهارات خود بیان می‏کند:
در جریان مبارزات ملی شدن صنعت نفت و در سن ۹ سالگی، مسایل را دنبال می‌کردم. در بسیاری از راهپیمایی‌ها و تظاهرات آن روز‌ها و حتی قیام مردم علیه قوام‌ السلطنه در روزهای ۲۶ الی ۳۰ تیرماه ۱۳۳۱، به همراه دایی و خاله‌ام شرکت می‌کردم. به یاد دارم در روز ۲۹ تیرماه ۳۱، با یکی از دایی‌هایم در تظاهرات بر ضد قوام و به نفع مرحوم مصدق شرکت کردم. در میدان مخبر‌الدوله ـ چهارراه استقلال کنونی ـ تظاهرات بود. حدود دویست متر بالا‌تر، سربازان مسلح حکومت نظامی، خیابان را بسته بودند و به طرف مردم تیراندازی می‌کردند. مردم هم از کوچه و خیابان‌ها بیرون آمده و شعار می‌دادند و با حمله پلیس و ماموران حکومت نظامی به داخل کوچه‌ها و خیابان‌ها فرعی فرار می‌کردند. دایی‌ام مرا درخیابان ظهیر‌الاسلام نگه‌ داشت و خودش به جمعیت کوچکی ـ بالغ بر صد نفر ـ در سر خیابان ملحق شد. دایی‌ام چون صدای کلفت و رسا داشت رهبری جمع برای شعار دادن را به دست گرفت، ماموران هم واکنش نشان داده، تیراندازی کردند. همه فرار کردند، اما دایی‌ام کله شقی کرد و همان جا ایستاد و با ماموران درگیر شد. چند دقیقه قبل از این واقعه نیز یکی از تظاهرکنندگان به ضرب گلوله سربازان به شهادت رسیده بود و من شاهد آن صحنه بودم، تصور کردم که دایی‌ام را هم خواهند کشت. در نزدیکی محلی که ایستاده بودم، مقداری سنگ و آجر برای تعمیر پیاده‌رو ریخته بودند. یک سنگ برداشتم و در حالی که فریاد می‌کشیدم دایی‌ام را کشتند، به سمت ماموران دویدم. به عقلم نمی‌رسید که ممکن است این کار فایده‌ای نداشته باشد، اما در این سن و سال، این تنها کاری بود که به ذهنم رسید. اقدام من باعث به هیجان آمدن جمعیتی که به داخل خیابان‌های فرعی فرار کرده بودند، شد. آنها نیز آن پاره سنگ‌ها را برداشته و به سوی پلیس حمله بردند. پلیس هم عقب نشست. به این ترتیب دایی‌ام از دست آنها نجات یافت.  
نامه به مصدق
بعد از پانزده خرداد، استبداد در کشور به طور کامل حاکم شد. در این دوره دیگر امکان حرکت برای کادر جبهه ملی نبود. چون نمی‌خواستند مبارزه مخفی کنند و به دنبال مبارزه علنی و قانونی بودند، عملا امکان فعالیت از آنها سلب شده بود… بهزاد نبوی در آن دوران دانشجوی دانشگاه پلی‌تکنیک و از اعضای مرکزی کمیته دانشگاه جبهه ملی بود…واقعیت این بود که جبهه ملی به پایان راه رسیده بودند و می‌خواستند به دنبال کار خودشان بروند. وقتی چنین فضایی بر جبهه ملی حاکم شد، جوان‌های جبهه خصوصا دانشجویان و روشنفکران به این نتیجه رسیدند که سران جبهه ملی بد عمل کرده‌اند و موضعشان در قبال انتخابات و مبارزه ضعیف بوده، این امر باعث شد در بین دانشجویان بدبینی ایجاد شود. بعضی از آنها سران جبهه ملی را متهم به سازش و ایجاد ارتباط با رژیم می‌کردند و بعضی دیگر، آنها را به محافظه‌کاری متهم می‌کردند. به طور کلی دانشگاه و جوان‌ها نسبت به جبهه ملی موضعی مخالف پیدا کردند. از همین جا کمیته دانشگاه یک سری کارهای مستقل را شروع کرد. نبوی آن موقع در کمیته دانشگاه بود، نامه‌های متعددی را برای دکتر مصدق نوشتند و اوضاع داخل جبهه را برای وی که در احمدآباد محبوس بود، تشریح کردند و از ایشان رهنمود خواستند، از او پرسیدند در شرایط فعلی، ما جوان‌ها و جبهه ملی چه باید انجام دهیم؟ در ابتدا با ترس و لرز این کار را می‌کردند، زیرا می‌پنداشتند دکتر مصدق از رهبری جبهه ملی حمایت می‌کند و در مقابل آنها می‌ایستد. لذا لحن نامه اول را آرام‌تر نوشتند. اما دیدند ‌که دکتر مصدق یک نامه تند و تیزی در جواب، علیه رهبری جبهه ملی نوشت و به طور تلویحی گفت: «آنها در زمان دولت من هم همین طور بودند.»
مصدق در‌‌‌ همان نامه عبدالله موذنی که بعد از کاشانی رییس مجلس شده بود را متهم کرد که به دولت او کمک نکرده، و زاهدی را در مجلس حفظ کرده است. منظورش این بود که آنها با سیاست‌های خودشان زمینه‌های کودتا را فراهم کردند. در پایان نامه نیز نوشته بود: «من روی رهبران جبهه ملی هیچ گونه حسابی باز نمی‌کنم.»
آن موقع نشریه‌ای به نام «پیام دانشجو» ـ ارگان کمیته دانشگاه ـ به سردبیری دکتر حبیبی منتشر می‌شد و همه نامه‌ها در آن به چاپ می‌رسید. البته آن نشریه، یک روزنامه رسمی نبود و مخفیانه منتشر می‌شد.
در آن نامه‌ها دکتر مصدق نوشته بود: «امید من، تنها به شما جوان‌هاست. مگر اینکه شما بتوانید کاری بکنید و گرنه اینها هیچ کاری از دستشان بر نمی‌آید.
تولید نارنجک
بهزاد نبوی در خاطرات خود می‏گوید:
در سال ۱۳۴۷، به اتفاق بعضی از بچه‌هایی که در جبهه ملی و در دانشگاه پلی‌تکنیک با یکدیگر همکاری می‌کردیم، اقدام به ایجاد یک تشکیلات مسلحانه مخفی و زیرزمینی نمودیم. در این تشکیلات آقایان مصطفی شعاعیان، عسکریه و پرویز صدری هم عضو بودند…. در ترکیب این گروه، افراد مختلفی جای می‌گرفتند، چند نفر نمازخوان بودند و برخی هم نماز نمی‌خواندند. از نظر ترکیب حزبی نیز به جبهه ملی شباهت داشتیم. بعد‌ها نام ‌این تشکیلات را جبهه دمکراتیک ملی گذاشتیم، البته این اسم تنها بین خودمان مطرح بود و هیچ‌گاه تحت این نام ـ تا زمانی که من بیرون بودم (قبل از زندان) ـ و در آن تشکیلات فعالیت داشتم، ندادیم. از نظر رژیم این گروه، یک گروه مخفی و مسلح به شمار می‌آمد که هدفش براندازی رژیم بود. تا آن موقع همه فعالیت‌های در چارچوب سازمان‌های علنی و قانونی، مثل جبهه ملی و انجمن‌های اسلامی قرار داشت. لذا این اولین باری بود که ما اقدام به ایجاد یک سازمان مخفی و مسلح با هدف براندازی رژیم می‌کردیم…. با توجه به اینکه هنوز فعالیتی انجام نداده بودیم و هیچ کدام از اعضا تحت تعقیب نبودند، از‌‌‌ همان ابتدا به شدت موارد امنیتی و شگردهای ارتباط مخفی را به کار می‌بستیم و از هرگونه سهل‌انگاری تا حد امکان پرهیز می‌کردیم.
از اوایل سال ۱۳۵۰ مجاهدین خلق و چریک‌های فدایی خلق بالاخره فهمیدند که ما مشغول فعالیت‌هایی هستیم، لذا از نظر تشکیلاتی بین ما ارتباطاتی برقرار شد.
ما از سال ۵۰…. به فکر مخفی شدن و جمع‌آوری اسلحه و مهمات افتادیم…. و برای ساخت سلاح برنامه‌ریزی کردیم. در ابتدا طرحی برای ساخت سلاح تهیه کردیم. در طراحی سعی می‌کردیم شیوه‌هایی را انتخاب کنیم که بتوانیم با امکانات معمولی و غیرنظامی سلاح بسازیم. مثلا نارنجک را این‌گونه می‌ساختیم: یک پوسته پلاستیکی شبیه لیوان آلومینیومی می‌ساختیم که دو طرف آن یک مقدار برجستگی داشت. یک طرف لیوان با پیچ باز می‌شد و مواد منفجره را داخل آن می‌گذاشتیم و درش را می‌بستیم. با طراحی صنعتی، دو مکان جداگانه در این ظرف پلاستیکی درست کرده بودیم، یک جا برای ضامن و چاشنی و یک جا هم به عنوان بدنه استفاده می‌شد.
شکل ظاهری این وسیله معمولی بود، یعنی به یک لیوان در دار شباهت داشت، ولی در این لیوان سوراخ بود… بدنه نارنجک‌های معمولی چدنی است، چدن‌هایی که شیار دارد و در هنگام انفجار هرکدام به سویی پرتاب می‌شود. ما این طرح را الگو قرار داده و حلقه‌هایی را به ریخته‌گر‌ها سفارش داده بودیم… این حلقه‌های چدنی را درون لیوا‌ن‌ها قرار داده سپس در آنها دینامیت می‌‌ریختیم. دینامیت‌ها را هم از شرکت‌های مهندسی می‌‌گرفتیم. ما حدود ۳۰۰۰ نارنجک درست کردیم، اما برای رعایت مسائل امنیتی، تمام وسایل را جداگانه انبار کرده بودیم که در صورت لو رفتن جریان، معلوم نشود که اینها برای چیست. 


بهزاد نبوی بعد از انقلاب
عضویت در نخستین شورای مرکزی کمیته انقلاب اسلامی و گرفتن مسؤولیت کلیدی گزینش کمیته! و عضویت در شورای سرپرستی صدا و سیما از مسؤولیت‌های مهم وی تا فروردین ۱۳۵۹ است که نهایتا نبوی به دلیل مخالفت‌ بنی‌صدر! مجبور به ترک شورای سرپرستی صدا و سیما می‌شود. در حقیقت موضوع مخالفت‌های مشکوک بنی‌صدر از نکات بسیار بحث‌انگیز پرونده سربسته نبوی با بنی‌صدر است؛ بنی صدری که با پدرش دوستی‌های عمیق داشته و تصفیه وی را از دانشگاه «غلط جمهوری اسلامی» می‌دانست. به هر ترتیب بعدها با علم شدن داستان مخالفت‌های بی‌مبنای این دو، مسیر حرکت نبوی در جاده انقلاب اسلامی بسیار هموار می‌شود. تقریبا همزمان با تشکیل دولت شهید رجایی، بهزاد نبوی سرپرستی ستاد بسیج اقتصادی، سخنگویی دولت و ریاست هیات نمایندگی ایران در بیانیه معروف به الجزایر که برای حل مشکل جاسوسان مستقر در لانه جاسوسی آمریکا شکل گرفته بود را برعهده می‌گیرد.

 

 


عده ای از نیروهای فعال این سازمان بنا به توصیه نماینده امام (ره) مبنی بر ارجحیت کار حکومت اسلامی بر کار تشکیلاتی، از سازمان استعفا کردند و به عضویت سپاه درآمدند. از چهره های شاخص این سازمان، آقایان عبدالله ذوالقدر، حسین زیبایی نژاد و محسن رضایی را می توان نام برد. در مقابل، جریان چپ سازمان هواداران خود را از نهادها فراخوانده و خواهان استعفای آنها از نهادها و عضویت در سازمان گردید. افرادی چون بهزاد نبوی، مصطفی تاج زاده، مرتضی الویری و هاشم آغاجری از این دسته بودند.

اعلام موجودیت «سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی»

امام خمینی (ره) در اواخر مهرماه سال ۵۷، مسئله وحدت گروه های مبارز را مطرح کردند. بر این اساس  شهید مطهری، شهید محمد منتظری، جلال الدین فارسی و تعدادی از یاران و اطرافیان امام (ره)، نظر ایشان را به گروه ها انتقال دادند، تا زمینه گفتگو و اتحاد هموار شود. سرانجام درهفتم تیر ۵۸، هفت گروه مورد بحث با صدور بیانیه ای با نام جدید «سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی » اعلام موجودیت کردند. سران این سازمان، بیشترین نیروی خود را صرف فعالیتهای نظامی و سیاسی می کردند. از جمله در شکل گیری نهادهایی چون «کمیته انقلاب اسلامی » و «سپاه پاسداران » نقش قابل ملاحظه ای داشتند.
اختلاف در سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی
در واپسین روزهای اتحاد، گروه های هفتگانه، جرقه اختلافات زده شد. آرمین از اعضای برجسته سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی می گوید: «ضرورت‏های موجود در سالهای اولیه انقلاب و سرعت تحولات، امکان انجام بحث و گفتگو را از ما گرفت. به همین دلیل پس از گذشت ۲ – ۳ سال از انقلاب که  با مسائل جدیدی روبرو شدیم . . . وقتی ما با شرایط جدید روبرو شدیم، آن وحدت و اشتراکات قبلی که در واقع یک وحدت مقطعی بود، نمی توانست پاسخگوی نیازهای این دوره باشد. در نتیجه اختلاف در سازمان پدید آمد.»
اختلاف بر سر نماینده امام
بروز اختلاف در بین اعضای سازمان، کار را به جایی کشاند که امام خمینی (ره) در خواست کردند نماینده ای از سوی خود در آن سازمان معین کند. پس از طرح و تصویب این پیشنهاد در بین اعضای شورای مرکزی و ارسال آن خدمت امام و موافقت ایشان، آیت الله راستی کاشانی به عنوان نماینده امام (ره) در آن سازمان انتخاب شدند.
بعد از مدت کوتاهی با وجود نماینده امام در سازمان، اختلاف بین اعضا ادامه یافت، اما این بار اختلاف بر سر نماینده امام (ره) بود. بعد از مدتی کشمکش درباره ایشان، سرانجام اعضای سازمان در ۱۳ مهر ۶۰ خدمت امام  شرفیاب شدند و خواست هایی را از ایشان مطرح کردند که از جمله این خواسته ها عبارتند از:
تقاضای تلویحی تعویض نماینده امام (ره) و تقاضای تعیین دو نماینده از سوی ایشان در سازمان که یکی نماینده امام (ره) در امور سیاسی و دیگری نماینده در مسائل فقهی باشد.
امام (ره) درجواب چنین فرمودند: «خیر، من آقای راستی را عوض نمی کنم؛ تا ایشان اعراض نکرده باشند عوض نمی کنم. نگفته اند که من وقت ندارم. ایشان مرد فاضل و مذهبی هستند، پس می گویم شما هم بگوئید ایشان فعالتر برخورد کنند. » 
کشمکشهای چپ و راست در سازمان مجاهدین
بعد از این قضیه، نغمه های جدید و کشمکش‏های چپ و راست در سازمان افزایش پیدا کرد. و اطلاعیه هایی به این مضمون پیرامون نماینده امام (ره) صادر کردند و درخواست می کردند که ایشان کارهای فقهی را پیگیری کند و مسائل سیاسی به دیگری محول شود. کار به جایی رسید که آیت الله راستی کاشانی در ۱۸ فروردین ۶۱ از امام (ره) کسب تکلیف کردند. و حضرت امام (ره) فرمودند: «حتما خود شما باید باشید. صلاح نیست غیر از شما، خود شما باشید؛ چون به امور سازمان آشنا هستید. به کارتان ادامه دهید . . . تا ببینیم با اینها چه باید کرد.
پیرو پیام امام (ره)، نماینده ایشان در سازمان، افرادی را انتخاب کرده و با ایجاد یک شورا تشکیل جلسه داد، اما یک روز بعد جریان چپ سازمان اطلاعیه ای با عنوان «شورای هماهنگی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی » صادر کرد و در آن، امر نماینده رهبر معظم انقلاب را لازم الاتباع ندانست. آنان خواستار ملاقات با امام (ره) شدند، اما موفق به این دیدار نگردیدند. با بالا گرفتن اختلاف و کشمکش‏های درون سازمان، آیت الله موسوی اردبیلی از طرف امام مامور شد، نقطه نظرات آنها را خدمت امام ابلاغ کند. در پی این ماموریت، شایعه ای مبنی بر انتخاب آیت الله موسوی اردبیلی و حذف آیت الله راستی کاشانی در سازمان شکل گرفت و بعد از پخش شایعه، آیت الله موسوی اردبیلی اعلام کرد: «من هیچ گونه دخالت یا نظارت و یا مشورت در امور جاری سازمان ندارم، قبلا چیزی که به من محول شده بود را انجام دادم و بس.
در نهایت مهندس نبوی، چهره شاخص این سازمان، در حاشیه ملاقات ستاد بسیج اقتصادی با حضرت امام (ره) مسئله سازمان را مطرح نموده و از امام (ره)  کسب تکلیف کرد و امام (ره) همچون گذشته فرمودند: «من به هیچ وجه آقای راستی را عوض نمی کنم؛ بروید با ایشان مسئله را حل کنید. 
استعفا از سازمان مجاهدین
به دنبال آشکار شدن نظر صریح امام (ره) درباره نظارت و کیفیت آن و حدود و اختیارات نماینده ایشان، بهزاد نبوی به همراه مجموع یاران ۳۶ نفره خویش، در دی‌ ماه ۱۳۶۱، ازسازمان مجاهدین انقلاب اسلامی رسما استعفا می‌دهند.
در این بخش باید اشاره کرد بهزاد نبوی که به گفته خودش تا سال ۵۷ از الفبای اسلام بی‌خبر بوده  و حتی برخی از مسائل مکتبی مانند نجاست کفار برایش جا نیفتاده بود؛ در فضای احساسی – انقلابی آن دوران که مخلصان جام «عند ربهم یرزقون» را عاشقانه در کردستان و جنوب کشور سرمی‌کشیدند پله‌های ترقی را به سرعت طی می‌کند.
سلامتی درباره این دوران چنین می گوید: «وقتی اختلاف میان اعضای سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی رشد یافت، همانطور که در حزب جمهوری اسلامی رشد پیدا کرد، به مرحله ای رسید که همکاری میان اعضاء مشکل شده بود؛ لذا در سال ۶۱ جناح چپ سازمان استعفا کردند و بقیه که در سازمان ماندند با آقای راستی کاشانی راه را ادامه دادند، اما فعالیتشان فقط سیاسی بود.
بهزاد نبوی و ترور شهیدان رجایی و باهنر
پرونده  ترور شهیدان رجایی و باهنر از جمله مسائل دیگری است که نام بهزاد نبوی در آن نمود بیشتری پیدا می‏کند.
ساعت ۳ بعدازظهر، جلسه شورای امنیت ملی؛ حاضران: محمدعلی رجایی رئیس جمهور، محمد جواد باهنر نخست وزیر، مسعود كشمیری دبیر شورای امنیت بالای میز جلسه نشسته اند. تیمسار وحید دستجردی كنار باهنر و بعد از او اخیانی به جای فرماندهی ژاندارمری كل نشسته، در كنار وی به ترتیب تیمسار كتیبه، سرورالدینی معاون وزیر كشور، خسرو تهرانی از اطلاعات نخست وزیری، كلاهدوز قائم مقام سپاه یك طرف میز بودند و طرف دیگر میز تیمسار شرف خواه معاون نیروی زمینی، سرهنگ وحیدی معاون هماهنگی ستاد مشترك، سرهنگ وصالی فرمانده عملیات نیروی زمینی، و سرهنگ صفاپور فرمانده عملیات ستاد مشترك قرار دارند. ضبط صوت بزرگ كشمیری كه مخصوص ضبط جلسات است، درست نزدیك رجایی و باهنر قرار می گیرد و در اثنای جلسه…
كشمیری از ساختمان نخست وزیری و به تبع آن از كشور خارج می شود، اما یك گروه نام آشنا در دفتر اطلاعات نخست وزیری، اصرار دارند كه كشمیری در جریان انفجار شهید شده و از او فقط خاكستری مانده است!

 

 


در این راستا افرادی همچون علی اکبر تهرانی، محسن سازگارا و نادر قوچکانلو به دلیل تلاش برای جسد سازی متهم بودند که با تهیه مقدماتی از قبیل تابوت و جمع‌آوری خاکستر از محل حادثه، در ابتدا تلاش می‌کنند آن را به عنوان پیکر شهید رجایی جا زده و پیکر آن شهید عزیز را به عنوان جسد کشمیری اعلام نمایند که با اعتراض برخی دوستان شهید و خانواده وی که در بیمارستان انقلاب اقدام به شناسایی پیکر شهید رجایی کرده بودند، خاکستر را به عنوان پیکر کشمیری اعلام می نمایند و به مقابل مجلس برده و تشییع می‌کنند. این توطئه با اعتراض افرادی همچون دکتر زرگر نماینده وقت مجلس آشکار می‌گردد که اعلام می‌دارد حتی با سوختن بدن به مدت ۲۴ ساعت در آتش برخی استخوان‏ها همچون جمجمه بر جای خواهند ماند و نمی‌تواند از جسدی تنها خاکستر مانده باشد آن هم در شرایطی که پیکر شهیدان باهنر و رجایی تقریباً سالم است.
اظهارات سرهنگ كتیبه درباره واقعه ترور
سرهنگ كتیبه درباره واقعه روی داده می گوید: «من موقع ورودم به اتاق كنفرانس مشاهده نمودم كه آن خائن از خدا بی‌خبر (كشمیری) در حال ورود به جلسه است… قبل از همه مرحوم (شهید وحید دستجردی) گزارش وقایع هفته شهربانی را عنوان كرد… مرحوم كلاهدوز هم در آن جلسه از طرف سپاه پاسداران حضور داشت … در همین لحظات كه بحث و گفتگو در جلسه ادامه داشت، من ناگهان احساس كردم همین‌طور كه روی صندلی نشسته بودم بی‌اراده سر پا ایستاده و تمام صورتم و مخصوصاً پیشانیم بشدت می‌سوزد…مسئله‌ای كه برای من اهمیت دارد، شدت انفجار بود كه ما صدای آن را در آن لحظه نشنیدیم، ولیكن پرده‌های گوش افرادی كه آنجا بودند تمام پاره شده بود…»   
 نبوی از روز حادثه میگوید
بهزاد نبوی روز حادثه را اینگونه حکایت می کند: «روز حادثه من با مرحوم نوربخش یک دیدار داشتم. ساختمان نخست‌ وزیری یک ساختمان L شکل بود که ما در طبقه چهارم در زاویه درونی L و در ضلع بلندتر بودیم. جلسه شورای امنیت در طبقه اول در یک سالن بزرگ و در قسمت کوتاه L بود. ما مشغول صحبت کردن بودیم که صدای انفجار آمد. سرمان را از پنجره بیرون بردیم دیدیم هنوز قطعات لباس و دود از سالن طبقه اول بیرون می‌آید. من چون عضو شورای عالی امنیت نبودم و هیچگاه در جلسات آن شرکت نکرده بودم، اطلاعی از زمان و مکان تشکیل جلسات آن نداشتم و نمی‌دانستم انفجار مربوط به چیست، ولی مرحوم نوربخش اطلاع داشت و فریاد زد که طبقه اول جلسه شورای امنیت ملی هست و رجایی و باهنر هر دو توی جلسه هستند. از پله‌ها به پائین دویدیم. براساس جلسات دیگری نظیر جلسه هیأت دولت، که در این سالن برگزار می‌شد، من اطلاع داشتم که جای رئیس‌ جمهور و نخست‌ وزیر در کجای میز است. قبل از اینکه به آن محل برسم، شهید کلاهدوز و آقای تهرانی را دیدم که جراحات مختصری برداشته و در حال خروج از سالن بودند. آقای تهرانی به من گفت: من مشکلی ندارم برو سراغ رجایی و باهنر. از در ورودی سالن دیگر نمی‌شد وارد شد، چون آتش و دود اجازه نمی‌داد، لذا قصد کردم از روی دیوار اتاق بغلی که در اثر انفجار فرو ریخته بود، وارد سالن شوم، که باز هم به خاطر دود و آتش امکان‌پذیر نبود. به کسانی که آنجا بودند گفتم نردبان بیاورید از پنجره بیرون وارد شویم اما چون ارتفاع طبقه اول زیاد بود، باید اتومبیل آتش نشانی می‌آمد.
۱۰ دقیقه‌ای طول کشید تا آتش نشانی آمد. مرحوم چهپور – رئیس شرکت واحد آن زمان – از پله‌ها رفت بالا، من و پسر شهید رجایی توی حیاط ریاست جمهوری بودیم. مرحوم چهپور اشاره کرد که کار تمام است و متأسفانه رجایی و باهنر هر دو سوخته‌اند.
چون ساختمان نخست‌ وزیری آتش گرفته بود، حفاظت مرا به دفتر آقای رفسنجانی در مجلس هدایت کرد. هیأت دولت بلافاصله در دفتر آقای هاشمی تشکیل جلسه داد. قرار بود فردای آن روز حصر آبادان توسط رزمندگان شکسته شود. در جلسه دولت مطرح شد برای اینکه بچه‌های جبهه روحیه خود را از دست ندهند موضوع برملا نشود. قرار شد من به عنوان سخنگوی دولت مصاحبه کنم. همان جا هماهنگ کردند که یک گروه صدا و سیما بیاید و مصاحبه بگیرد. من در جلسه هیأت دولت مصاحبه کردم. دفعه اول اعضای دولت و آقای هاشمی گفتند مصاحبه مناسب نبود. چهره‌ات متأثر و مشخص کننده وقوع اتفاقی بود و خواستند دوباره مصاحبه کنم و دوباره مصاحبه کردم و مجبور شدم بگویم رجایی و باهنر جراحاتی برداشته و در بیمارستان بستری هستند.
البته با استفاده از این سخنان بعدها علیه من پرونده سازی شد، ضمن اینکه آن مصاحبه هم خاصیتی نداشت و رزمندگان دریافتند که رجایی و باهنر شهید شده‌اند و عملیات شکست حصر آبادان به تأخیر افتاد.»
 البته  تنها آن سخنان نبودند که بعدها برعلیه  بهزاد نبوی ایجاد شک و شبهه کرده بود بلکه مجموعه‏‏ای از رفتارها و دلایل  و شواهد حکایت از  قضیه ای می‏کرد که گویا قرار است اصلا علنی و پیگیری نشود.
تلاش بهزاد نبوی برای فراری دادن و تبرئه کشمیری!
خبرگزاری فرانسه به نقل از خبرگزاری پارس (كه بعدها به خبرگزاری جمهوری اسلامی "ایرنا" تغییر نام یافت) اعلام كرد، گروه مجاهدین خلق در انگلستان طی اطلاعیه ای مسئولیت این انفجار را پذیرفته اند. با این حال بهزاد نبوی، در مصاحبه مندرج در كتاب "بیم ها و امیدها" تأكید می كند: توجه كنید! منافقین [مجاهدین خلق]، هرگز مسئولیت فاجعه انفجار حزب جمهوری اسلامی و انفجار نخست‌ وزیری را كه طی آن بسیاری از چهره‌های شاخص نظام و انقلاب به شهادت رسیدند، به عهده نگرفتند!
اصرار برخی اعضاء دفتر اطلاعات نخست وزیری بر شهادت كشمیری، از دیگر نقاط مبهم در این پرونده است؛ به طوریكه با گذشت چند روز پس از  انفجار، روابط عمومی نخست وزیری در اطلاعیه ای با تأكید بر اینكه پیكر سومی كه توسط مردم تشییع شده متعلق به كشمیری نبوده بلكه جسد سید عبدالحسین دفتریان مدیر كل مالی اداری نخست وزیری بوده است، افزود: براساس همین گزارش پیكر «شهید مسعود كشمیری» در واقعه انفجار متلاشی شده بود، كه قسمتهای بدست آمده نیز همراه سه شهید دیگر به خاك سپرده شده است!
سید رضا زواره ای نماینده وقت مجلس شورای اسلامی در سؤالی از وزیر دادگستری وقت، می پرسد: «هیچ‌گاه ندیدیم، كه به صورت سؤال در رسانه‌ها، چه روزنامه‌ها و چه رادیو و تلویزیون مطرح بشود، كه مثلاً انفجار حزب جمهوری اسلامی، نتیجه تعقیبش به كجا انجامید؟ مسئله نخست‌ وزیری به كجا انجامید؟ آنچه در این قضیه جلب توجه می‌كند، این است كه این عوامل نفوذی یك شبكه بهم پیوسته‌ای هستند كه عواملشان را به راحتی در جاهای حساس نفوذ می‌دهند.»
شهید سازی از کشمیری
رضا گلپور در کتاب شنود اشباح، در گفتگو با منبعی كه از آن با عنوان منبع (ص) یاد می كند، ناگفته های بیشتری از چگونگی پخش خبر جعلی شهادت كشمیری را بازگو می نماید: «از مصاحبه محقق با «منبع (ص)» بحث شهید سازی از «كشمیری» خبیث:.. ببین بعد از انفجار هیچ نشانه‌ای از مجروح شدن یا كشته شدن «كشمیری» نبود… آقای «بهزاد باستانی» كه معاون و رئیس‌ دفتر «بهزاد نبوی» بود، «محمد سازگارا» معاون سیاسی اجتماعی «بهزاد نبوی»، «علی‌اكبر تهرانی»، «بیژن تاجیك» و «محمد رضوی» بودند كه به نحوی هسته اولیه پخش خبر شهادت «كشمیری» ملعون به حساب می‌آمدند…  
مسعود کشميری کيست؟
مسعود کشمیری فرزند سعید با شماره شناسنامه ۴۰۱، متولد ۱۳۲۹ از کرمانشاه، دارای مدرک لیسانس علوم اداری و مدیریت بازرگانی از دانشگاه تهران بود که از تاریخ ۵۱/۵/۲۳ تا اواخر سال ۵۳ با قراردادهای ۶ ماهه به عنوان کارآموز در وزارت کار و امور اجتماعی شاغل بوده است.
وی همچنین پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، در شركت "سایبرناتیك" و شركت انگلیسی "رایدر هند" با مسئولیت فردی معروف به "مستر نیشام" شاغل بوده است. با پیروزی انقلاب و بازگشت خارجی ها به کشورهایشان، شرکت مذکور منحل می شود و مسئول شركت با برجای گذاشتن اموال خود از كشور فرار می كند.
وی قبل از انقلاب توسط پسر دایی خود، ابوالفضل دلنواز كه برادر همسرش نیز بود و در درگیری مسلحانه معدوم شد، جذب سازمان مجاهدین شد. ابتدا در بحث های خانوادگی از آنها حمایت می کرد، لیکن به مرور زمان چهره ای حزب اللهی و حامی جمهوری اسلامی به خود گرفت و كمی پیچیده تر عمل کرد.
وی همچنین عضویت مؤثر در ستاد خنثی سازی كودتای نوژه به نمایندگی از كمیته اداره دوم ارتش داشته است كه از جمله خیانت های وی در این مقطع، فراری دادن رهبر عملیات كودتا سرهنگ احسان بنی عامری بوده است.
وی سپس دستور ضرورت نفوذ در نخست وزیری را دریافت می كند و برای آغاز این مسیر، ابتدا عضو دفتر نخست وزیری در سیتان و بلوچستان می شود. کشمیری مدتی كوتاه نیز در دفتر محسن سازگارا معاونت سیاسی اجتماعی بهزاد نبوی وزیر وقت مشاور در امور اجرایی مشغول به كار شد و از آنجا به دفتر اطلاعات و تحقیقات نخست وزیری به سرپرستی خسرو تهرانی رفت. وی از آنجا مدتی به فعالیت در دبیرخانه شورای امنیت پرداخت و سپس جانشین خسرو تهرانی در دبیرخانه شورای امنیت شد. عملكرد وی در این جایگاه آنچنان بود که بسیاری به غلط تصور كرده اند وی خود دبیر شورای امنیت بوده است.
كشمیری خانواده‌ای بی‌قید و بی‌بند و بار دارد. وی از طریق دادستانی كل انقلاب، در ابتدای انقلاب به اداره دوم ارتش معرفی شده، در آنجا  که یک مرکز خاص و مهم از نظر اسرار مملکت است مشغول كار می‌شود. از آنجا به بیروی هوایی منتقل می‏شود. مسائلی که در همین چند روزه برادرانی از نیروی هوایی در مورد اقدامات  مسائلی می‌گفتند، درخور توجه است… شخصی به نام ستوان یكم هرمز یعقوبی هنگام خروج کشمیری از نیروی هوایی به او مشکوک شده و با بازکردن کیفش متوجه اسناد سری می‏شود که کشمیری در حال خارج کردن آنها بوده است. همچنین بچه های نیروی هوایی می‌گفتند: "یك كامیون اسناد سری تحت عنوان كاغذ باطله از نیروی هوایی به وسیله «كشمیری» خارج می‌شود…"   
«كشمیری» سرپرست كمیته خنثی سازی كودتای نوژه
«كشمیری»، ‌به عنوان سرپرست كمیته خنثی سازی كودتای نوژه تمام جریانات كودتای نوژه را در دست می‌گیرد و یك عاملی كه قرائن نشان می‌دهد به احتمال زیاد عضویت (سی.آی.ا) را دارد، تمام سرنخهای اصلی (س-آی-ا) را در این كودتای خائنانه كور می‌كند سوال اینجاست كه چه كسی صلاحیت «كشمیری» را برای ورود به نخست‌ وزیری تأیید كرد و چگونه اووارد نخست وزیری می‏شود. بعد از آنكه «كشمیری» خانه تكانی كرده و همه اسنادش را برده، درست ساعت ۳ همان روزی که نخست‌ وزیری منفجر می‌شود، خانواده کشمیری توسط ماشینی از محل زندگی خود خارج می‏شوند.یك ماشین می‌آید در خانه‌اش و زن و بچه‌هایش را برمی‌دارد و می‌برد…
جلوگیری از رسیدگی به پرونده کشمیری
ارسال این پرونده به دادگستری و جلوگیری از رسیدگی به آن توسط سید اسد الله لاجوردی در حالیكه پرونده های مرتبط با منافقین همگی در اختیار وی به عنوان دادستان انقلاب تهران قرار می گرفته، از دیگر نقاط مبهم این پرونده است.

 

 


«در اواخر سال ۵۷ از طرف نخست وزیری عده ای را برای حفظ اسناد و مدارك سری و طبقه بندی شده در ارتش مأمور كردند. از جمله این افراد آقای كشمیری بود كه با دست خط رسمی رئیس دفتر نخست وزیر وقت یعنی مهندس بازرگان به ارتش معرفی شده بود تا حفاظت از اسناد و مدارك نیروی هوایی را بر عهده گیرد. رئیس دفتر نخست وزیر، آقای بازرگان، شخصی بود به نام آقای خلیلی، بدین ترتیب كشمیری به كلیه اسناد سری و طبقه بندی شده نیروی هوایی، ضد اطلاعات و حفاظت اطلاعات دسترسی پیدا می كند. ایشان تا كمی قبل از انفجار نخست وزیری در نیروی هوایی بود و با آقای محمد رجبی و داداشی كه آنها هم از نخست وزیری معرفی نامه داشتند و در ستاد مشترك فعالیت اطلاعاتی و ضد اطلاعاتی انجام می دادند. كشمیری به این صورت وارد تشكیلات نظامی گردید و بعد از مدتی كارش را در نیروی هوایی رها كرد و به شورای امنیت آمد، او قیافه حق به جانبی داشت، با ریش محرابی، قشنگ و صورت سرخ و سفید موجه كه هر كس كه ایشان را می دید، فكر می كرد حتی نماز شبش را نیز ترك نمی كند.» 
افشای نامه ای از كشمیری
یكی از اعضای سازمان منافقین با افشای نامه‏ای از كشمیری، اطلاعات جالبی درباره وی به دست می دهند. كشمیری در بخش هایی از این نامه نوشته است: «می خواهم بدون آن كه زیاد فكر كنم و مطالبم را مرتب كنم، برخی نمونه ها و خاطره هایی را كه در دل ارتجاع دیده ام، برایت بگویم.» و بعد ادامه می دهد: «در فروردین ماه ۶۰ بود كه برادر قهرمانم… (به احتمال خیلی زیاد مهدی افتخاری) از من خواست تا تمامی فعل و انفعالات نهاد… (شورای عالی امنیت) را دقیقاً زیر نظر بگیریم، به همین منظور برای محكم كردن پایم شروع به كار كردم. رهنمودها را برادر شهیدم… (احتمالا معدوم محمد بقایی) می داد. خطوط قسمتی كه به آنجا نفوذ كرده بودم، برای همه ارگان های رژیم، اعم از دادستانی، كمیته ها، سپاه، آموزش و پرورش، جهاد سازندگی، جهاد دانشگاهی، وزارت ارشاد و رادیو و تلویزیون در آن مقطع لازم الاتباع و لازم الاجرا بود. یك بار خودم فضای به خصوصی را فراهم نمودم و متعاقباً تشكیل یك جلسه ویژه را دادم، بالاترین مهره های اجرایی رژیم به شورای عالی امنیت احضار شدند و از طریق چند تن از آنها كه قبلاً با آنها صحبت كرده بودم، مسئله چك برخی افراد و این كه نفوذی مجاهدین نباشند را مطرح كردم و بعداً خودم نیز وارد شده و نظراتی دادم.
در همان ایام که آغاز کار رادیو بود [مقصود رادیو مجاهد است] رژیم بیش از عملیات نظامی از صدای مجاهد وحشت داشت، در ابتدا، مسئله از طرف رفسنجانی و نخست وزیرشان پیگیری شد، وقتی پارازیت مسئله را حل نکرد، اقدامات جدی‌تری را می‌خواستند به مرحله اجرا بگذارند. هیأت‌‌هایی از مخابرات، سپاه، رادیو و تلویزیون، ارتش و نیروی هوایی برای یافتن محل فرستنده تلاش می‌کردند، گزارشات ارسالی برای شورای عالی که به دست من می‌رسید حاکی از این بود که مسئله اصلی یافتن محل فرستنده رادیو است. شورای عالی دفاع در یکی از گزارشات خود نظر داده بود که در مقایسه با جبهه‌های جنگ اولویت را به شناسایی محل فرستنده رادیویی مجاهد بدهید.»
توجیه رفتار بهزاد نبوی در جذب کشمیری
پس از آن‌ که افکار عمومی در چند سال اخیر مجدداً حساسیت بیشتری به پرونده ۸ شهریور ۱۳۶۰ نشان داده و نام برخی چهره‌های مطرح در آن دوباره به چالش کشیده شد، سرانجام در خرداد ماه سال ۸۷ «عصرنو»، نشریه داخلی سازمان مجاهدین انقلاب در مقاله‌ای با عنوان «پنجه اقتدارگرایان بر چهره تاریخ و حقیقت؛ درباره انفجار دفتر نخست‌ وزیری» سعی بر توجیه رفتار افرادی همچون بهزاد نبوی و خسرو تهرانی در جذب کشمیری کرد.
این مطلب با جملاتی از امام (ره) آغاز می‌شد که در صحیفه نور درج نشده است. سپس نویسنده، جمله‌ای از پائولو كوئیلو را برای احتجاج قرار داده است!
حقیقت چیزی است كه ما را آزاد می‌كند!
"برخی بدترین جنایت‌های نوع بشر به نام حقیقت انجام شده است… یك نفر، به نام حقیقت، به صلیب كشیده شد، اما پیش از مرگ برای ما تعریف ژرفی از حقیقت به جای گذاشت. حقیقت چیزی نیست كه به ما اطمینان و یقین می‌بخشد، حقیقت چیزی نیست كه ما را از دیگران بهتر می‌كند. حقیقت چیزی نیست كه در زندان عقاید از پیش تعیین شده خویش حبس كرده ایم، حقیقت چیزی است كه ما را آزاد می‌كند.”
پس از بیان این قبیل مقدمات، نویسنده به بیان مطالبی می‌پردازد که به تعبیر وی، روایتی صادقانه از تاریخ است.
از جمله از قول بهزاد نبوی می‌نویسد: «ما در اول انقلاب یك سیستم اطلاعاتی و امنیتی قوی نداشتیم. آقای [خسرو] تهرانی كه از طرف شهید رجایی به عنوان معاون اطلاعاتی و امنیتی حكم گرفته بود، از صفر شروع كرد. سازمانی نبود كه چنین كارهایی را انجام دهد و در ابتدا آقای تهرانی تنها خودش بود و ۳۰ – ۴۰ نفر از اطرافیانش. با توجه به چنان شرایطی تعجب‌آور نبود كه نظام نتواند كشمیری‌ها را شناسایی كند.»
 این ادعا در حالی مطرح می‌شود که گزارش‌های مکرر درباره سوابق همکاری کشمیری با منافقین، دستگیری وی هنگام خروج غیرقانونی اسناد از اداره دوم ارتش و… حداقل اطلاعاتی بود که می‌توانست حتی کسانی را که داعیه فعالیت اطلاعاتی و امنیتی نداشتند، به تأمل درباره وی وادار نماید، امری که هیچ‌گاه درباره کشمیری رخ نداد.
بهزاد نبوی و موجه جلوه دادن چهره کشمیری
 بهزاد نبوی در مورد كشمیری می‌گوید: «به طوری كه گزارش كرده‌اند، پیش از شروع همكاری با برادر تهرانی در نخست وزیری، از فعالان مورد اعتماد اداره دوم ارتش و نیروی هوایی بوده و در فرو نشاندن اعتصاب همافران در سال‌های اول انقلاب نقش مؤثری داشت است. نقشه رادیو مجاهد در عراق را تهیه كرده و در اختیار نیروی هوایی قرار داده و اتفاقاً نیروی هوایی علیه این ایستگاه رادیویی عملیات موفقی انجام داد. منتهی قبلاً به آنها اطلاع داده بود و آنها تخلیه كرده بودند ولی كسی متوجه نشد و برای یكی، دو روز ارتباط رادیو مجاهد قطع شده بود.»
این ادعا در حالی مطرح می شود که به وضوح در جهت موجه جلوه دادن چهره کشمیری است و جالب تر آنکه تبرئه کشمیری از پرونده دیگری که توسط خسرو تهرانی به وی واگذار شده بود. این همان پرونده ای است که با انتشار اسنادی، در سال‌های اخیر رد پای کشمیری در آن آشکار شده بود و مدتی پیش از این مصاحبه، برخی رسانه ها برای اولین بار پس از سال‌ها بدان پرداخته بودند.
اظهارات سعید شاهسوندی درخصوص عملكرد كشمیری
سعید شاهسوندی – همان فردی كه در ادامه این مطلب از سوی عصر نو به گفته‌های او استناد شده، ازاعضای ارشد سازمان که اکنون از منافقین بریده و در خارج از كشور به سر می‌برد، درخصوص چگونگی عملكرد كشمیری می‌گوید: «یک طرح اطلاعاتی را راه انداخت و بسیاری از سران رژیم را دعوت کرد و گفت کاری کنیم که جلوی نفوذی‌ها را بگیریم و آنها را شناسایی کنیم، در حالی که خودش بالاترین نفوذی بود و این طرح را می‌داد و طبعاً هیچ کس جز خودش مسئولیت این طرح را بر عهده نمی‌گرفت و به این ترتیب اگر مزاحمینی بودند که ممکن بود نسبت به او حساسیت داشته باشند، تحت عنوان نفوذی ممکن بود آنها را از قسمت‌های مختلف حذف کند و در عین حال جایگاه خودش را مستحکم‌تر کند. ما همان طور که گفتم در کردستان مشغول به رادیو مجاهد بودیم، بعدها معلوم شد که جمهوری اسلامی به دنبال راه افتادن رادیو مجاهد طرح، بمباران ایستگاه رادیویی را در دستور کار خودش قرار داده، طرحی که کشمیری بعدها در سازمان گفت که پیشنهاد رفسنجانی بوده و پیگیری‌اش به نخست وزیری داده می شود. در ابتدا پارازیت‌هایی که فرستاده می‌شود و همچنان اثر نمی‌کند و طرح بمباران را می‌دهند که ابتدا شناسایی محل فرستنده در ارتفاعات و بعد هم بمباران آن است که مسئول این طرح کشمیری است و نتیجه هم معلوم است که چه سرانجامی دارد!»
اشاره شاهسوندی به موضوعی است كه در کشاکش نبرد منافقین و نظام جمهوری اسلامی ایران پس از اعلام جنگ مسلحانه تابستان سال ۶۰ رخ داد. رادیو منافقین (رادیو مجاهد) فعالیت بسیار شدیدی در سازماندهی نیروهای باقی مانده در خاک جمهوری اسلامی داشت. در این مقطع مسئولین تصمیم به نابودی مرکز این رادیو می‌گیرند. ستادی از متخصصین بسیار مجرب نیروی هوایی، اداره فرکانس‌های مخابرات، اداره دوم ارتش و… تشکیل و مأموریت می‌یابند محل رادیو را کشف کنند. خسرو تهرانی که در آن مقطع دبیری شورای امنیت را برعهده داشته است، قائم مقام خود مسعود کشمیری را در رأس این ستاد قرار می دهد.
شکست پروژه نابودی رادیو مجاهد
پس از شناسایی کامل و تهیه نقشه دقیق، یک جنگنده بمب افکن برای نابودی مقر رادیویی منافقین اعزام می‌شود که به دلایل نامعلومی دچار سانحه شده و سقوط می‌کند.
پس از این سانحه، ستادی برای بررسی علل آن مأمور می‌شوند که از سوی خسرو تهرانی که مسئولیت دفتر اطلاعات و تحقیقات نخست وزیری را نیز بر عهده داشته است، بار دیگر مسعود کشمیری در رأس کمیته قرار می‌گیرد. در این عملیات‌ها، جواد قدیری نيز کشمیری را همراهی می‌کرده است.
    جالب اینجاست، این عملیات که توسط کشمیری به شکست انجامیده است، از سوی بهزاد نبوی به عنوان عملیات موفقی اعلام می‌شود که از سوی کشمیری سازمان یافته است! آیا لازم است برای آن‌ که خود را تبرئه کنند، حتی کشمیری را هم تبرئه کنند؟
پرونده انفجار دفتر نخست وزیری مبهم است
آیت الله امامی کاشانی نیز همچون بسیاری دیگر، پرونده انفجار دفتر نخست وزیری را مبهم می داند. امام جمعه موقت تهران در خاطراتش که در ماهنامه ی شاهدیان به چاپ رسیده میگوید:
«این سؤال پیوسته مطرح خواهد بود که عوامل نفوذی چگونه توانستند تا این سطح رسوخ کنند… اندکی دقت نشان می‌دهد که وسعت اقدامات این گروه تا بدان پایه است که از عامل واقعی جنایت دفتر نخست وزیری، شهید! می‌سازد. بسیار ساده‌ لوحانه است اگر گمان کنیم این اشتباه سهواً پدید آمده که تکه هایی را که به عنوان تکه‌های بدن کشمیری در یک کیسه پلاستیکی جمع شده با عنوان شهید کشمیری! مطرح شود، ولی جسد سالم برادر شهیدمان، دفتریان تا ۴۸ ساعت به عنوان یکی از شهدای حادثه، اعلام نشود.
شهید لاجوردی جزو افرادی بود که همواره اعتقاد داشت مجرم اصلی و کلیدی در پرونده هشت شهریور، شخص بهزاد نبوی و تیم وی در دفتر اطلاعات نخست وزیری می باشد. شهید لاجوردی برای اثبات این مدعی به شواهد و قرائن و سرنخ های خوبی هم رسیده بود. لکن دست های پلیدی در آن زمان مانع از کشف حقایق و به دام افتادن عناصر اصلی (طراحان ترور شهید رجائی و باهنر) و همدستان کشمیری گردید و با امحاء برخی اسناد متقن که دال بر مجرمیت بهزاد نبوی بود، در روند رسیدگی به پرونده اخلال ایجاد کردند.
درنتیجه امام (ره) با توجه به شرایط حساس کشور در سال ۶۰ و شدت گرفتن درگیری های جمهوری اسلامی در دو جبهه داخلی (گروهک ها) و خارجی (جنگ با عراق) و همچنین پیچیدگی پرونده که می توانست ابهامات بیشتری را به وجود آورد، ادامه رسیدگی به این پرونده را در آن سال ها به مصلحت کلی نظام ندانست و آن را مختومه اعلام نمود.
شهید لاجوردی در زمان رسیدگی به پرونده هشت شهریور با دستگیری برخی عناصر مشکوک به سرعت به هسته اصلی یعنی طراحان فاجعه هشت شهریور نزدیک می شد. ازجمله دستگیر شدگان فردی به نام تقی محمدی که نزدیکترین فرد به کشمیری محسوب می گشت و می توانست اطلاعات ذی‏قیمتی را درمورد طراحان اصلی ترور شهید رجایی و باهنر ارائه دهد. اما در همان روزهای اولیه پس از دستگیری یک شب به صورت مشکوک در سلول خود به قتل رسید.
نکته قابل توجه اینکه تا کنون همه کسانی که به نوعی در پیگیری هشت شهریور نقش داشته اند به شهادت رسیده اند از جمله شهید ربانی املشی و شهید قدوسی را نیز می توان علاوه بر شهید لاجوردی نام برد.
مسئولیت های نبوی در دهه ۶۰ و ۷۰

بهزاد نبوی با وجود اینکه در کابینه شهید باهنر وزیر مشاور بود، در کابینه جانشین، او یعنی آیت الله مهدوی کنی، به عنوان وزیر مشاور در امور اجرایی منصوب گردید در کابینه  اول میر حسین موسوی به عنوان وزیر مشاور و در کابینه دوم به عنوان وزیر صنایع سنگین بر حیات سیاسی خود ادامه داد.
در سال ۱۳۷۰  بهزاد نبوی به فکر تجدید سازمان مجاهدین انقلاب افتاد و خواست تا فعالیت های این سازمان را البته در قالب فکری جدیدی که با فضای سیاسی متاثر از انشعابات تشکیلات روحانی حاکمیت ایجاد کرده بود، پی ریزی کند.
در دولت هاشمی رفسنجانی،  بهزاد نبوی به معاونت سید محمد خاتمی در وزارت فرهنگ برگزیده شد و همچنین فعالیت خود را در برخی پروژه های اقتصادی از جمله پترو پارس، ایران خودرو و مبنا ادامه داد در حالی که در همان سال ها او به عنوان کارمند ریاست جمهوری حکم خورده بود.
بهزاد نبوی بعد از ۲ خرداد ۷۶
بعد از دوم خرداد ۷۶،  بهزاد نبوی به عنوان مشاور سید محمد خاتمی در کنار او به ایفای نقش در دولت اصلاحات می پردازد ولی با رسیدن موعد انتخابات  مجلس استعفا داده و در انتخابات شرکت می‏کند و به عنوان نماینده  مجلس برگزیده و در مجلس به عنوان نایب رئیس مهدی کروبی  برگزیده میشود.
نقش بهزاد نبوی در مجلس ششم، آنچنان برای جریان اصلاحات حیاتی و راه گشا بود که برخی کارشناسان  دست مایه فکری او را پشتوانه بسیاری از طرح‏های  مجلس ششم میدانند. صلاحیت نبوی برای نماینده گی مجلس هفتم تائید نشد  و او به همراه بسیاری از نماینده گان رد صلاحیت شده در قالب جلسات  و میزگردها و نیز حضور در مطبوعات  و خصوصا با استفاده از فضای مجازی،  شدیدا خط حمله خود را به شخص رهبر معظم انقلاب تغیر جهت داده بودند.
استعفا نامه از نماینده گی مجلس
با رد صلاحیت بهزاد نبوی برای شرکت در انتخابات  مجلس هفتم، او  متنی را تحت عنوان استعفا نامه از نماینده گی مجلس آماده کرد:
"به اعتقاد ما برای ایران اسلامی در جهان امروز حفظ استقلال، تمامیت ارضی، منافع و امنیت ملی تنها درسایه افزایش مشروعیت نظام در داخل و تنش زدایی، عادی‌ سازی روابط با دولت‌های جهان، اجتناب از سیاست‌های ماجراجویانه و بحران‌ آفرین درخارج میسر است. ما بر این باوریم که کاهش حمایت و مشروعیت مردمی نظام در داخل و طرح شعارهای تند و توخالی و دشمن تراشی درخارج، در عمل نافی استقلال ملی در جهان تک قطبی کنونی است و باید از اتخاذ چنین سیاست‌هایی اکیدآً خودداری کرد. ما برای حفظ آزادی و حقوق ملت، مصرح درقانون اساسی، به یاری خدا همچنان با کسانی که قصد حاکمیت استبداد با پوشش دین را دارند، مقابله خواهیم کرد."
البته این تنها نطق بهزاد در مخالفت با رهبری و نظرات ایشان در قبال تهدیدهای خارجی نبود بلکه بهزاد نبوی از امضا کننده گان نامه ای بود که برای رهبری نوشته شده بود و در آن نماینده گان امضا کننده که اکثرا از اعضای مجاهدین انقلاب و مشارکت بودند از رهبری خواسته بودند که در رویدادهای مربوط به سیاست خارجی و داخلی جام زهر دوم را بنوشد.
"با این حال و روز کشور، فرصت چندانی باقی نمانده است. غالب ملت ناراضی و نا امید، اکثریت نخبگان ساکت یا مهاجر، سرمایه‏های مادی گریزان و نیروهای خارجی از هر طرف کشور را احاطه کرده اند. با این وضع برای آینده کشور دو حالت بیش متصور نیست؛ یا دیکتاتوری و استبداد، که در خوشبینانه‏ترین حالت فرجامی جز وابستگی و در نهایت فروپاشی یا استحاله ندارد و یا بازگشت به اصول قانون اساسی و تمکین صادقانه به قواعد دموکراتیک. چنین رویکردی، هم مبتنی بر فرهنگ و ارزشهای اسلامی و ملی این ملت است و هم قابل تعامل با همه جهان، آنچه مانع عملی شدن تهدیدات خارجی می شود، نه توپ و تانک و موشک و سلاح بلکه افزایش مشروعیت نظام، وحدت ملی و یگانگی حکومت و ملت است. تنها راه برطرف کردن تهدید خارجی همان راهی است که ملت ما را در برابر رژیم دیکتاتوری شاه، متحد و بر سرنگونی آن مصمم ساخت و این تنها در صورتی میسر است که ملت مطمئن باشد خواسته و رأی او منشأ اثر و تغییر خواهد بود.
وحدت ملی یعنی تمکین به رأی مردم، یعنی همه با مردم، یعنی «میزان رأی ملت» و… با این تفسیر از وحدت ملی نه تنها تهدیدهای بیگانه خنثی خواهد شد، بلکه میتوان امیدوار بود تا به فرصت نیز تبدیل شود.
 آنچه ما میفهمیم این است که مسئولان حاکمیت باید صادقانه از مردم در قبال همه قصورها و سوء تدبیرها پوزش بخواهند و البته این عذرخواهی شکست و عقبنشینی از مواضع اصولی نیست، بلکه نشانه فروتنی و بزرگواری است. تعظیم به مردم خود سبب جلوگیری از کرنش به بیگانگان میشود،اگر جام زهری باید نوشید قبل از آنکه کیان نظام و مهمتر از آن، استقلال و تمامیت ارضی کشور در مخاطره قرار گیرد باید نوشیده شود و بی تردید این برخورد خردمندانه و متواضعانه، از سوی ملت با همان پاداشی مواجه می شود که امام عزیز راحل روبرو شد."
نقش بهزاد نبوی در انتخابات ۸۴
با بررسی رویدادهای منتهی به جریان سال ۸۸ نقش بهزاد نبوی فقط در نوشتن و گفتن و اتهام زدن خلاصه نمی شود؛ او طرح ریز برنامه به اصطلاح اصلاح طلبان برای برداشتن مانع اساسی پیش رو، یعنی رهبری نظام بود.
نقش بهزاد نبوی در رد صلاحیت مصطفی معین برای ریاست جمهوری نهم در این راستا تفسیر می شود. مصطفی معین در اظهاراتی خصوصی كه در جمع اعضای مركزیت سازمان مجاهدین انقلاب و حزب مشاركت بیان شده بود سخنان تندی را علیه اركان نظام بر زبان آورده بود، اما نكته جالب نحوه دسترسی مهدی هاشمی به این نوارهاست.
درجلسه ای كه بهزاد نبوی و مهدی هاشمی داشته اند، مهدی هاشمی از احتمال رد صلاحیت نشدن معین اظهار نگرانی كرده و به نبوی می گوید در صورت تایید معین شما قادر به حمایت رسمی از هاشمی نخواهید بود و چون معین رای چندانی ندارد بازنده میدان معرفی خواهید شد.
در پاسخ به این تحلیل، بهزاد نبوی از وجود نوارهایی از اظهارات تند معین علیه اركان نظام خبر می دهد و فردای جلسه این نوارها را از طریق یك عضو سازمان برای مهدی هاشمی می فرستد و او نیز این نوارها را به شورای نگهبان ارسال می كند.
لحن معین در این نوارها به گونه ای تند بوده كه اعضای شورای نگهبان هیچ حجتی برای تایید صلاحیت معین نمی یابند، جالب تر اینكه بر اساس آنچه كه در این نوار شنیده می شود، فردی كه صدای او به بهزاد نبوی شباهت دارد، مدام سؤالات و مطالبی را در خصوص اركان نظام مطرح می كند و مصطفی معین را به نوعی وادار می كند تا در باره این مسائل موضع گیری صریح كند.
در هر حال بهزاد نبوی و هاشمی رفسنجانی در مستند سازی پرونده رد صلاحیت معین نقش قابل توجه ای داشته اند، اما برای رد گم كنی مواضعی اتخاذ كرده اند که حاكی از ناراحتی آنان از این اقدام شورای نگهبان بود.

با حکم حکومتی رهبر معظم انقلاب این توطئه نیز با شکست مواجه شد و با ورود معین به صحنه انتخابات وزنه واقعی گروه ها و احزاب سیاسی در میان مردم مشخص گردید.
بهزاد نبوی و انتخابات ۸۸
بهزاد نبوی در انتخابات ریاست جمهوری ۸۸ این خط فکری را ادامه می دهد. او با تاکید بر استراتژی زمین سوخته، سعی داشت این قضیه را به هم فکران خود سرایت دهد که نظام را از جهت انتخاب شدن احمدی نژاد به درد‏‏ سر بیاندازند.

 

 


سخنان سردار مشفق درباره برنامه های گسترده اصلاح طلبان برای انتخابات خرداد ۸۸، پرده از چهره بهزاد نبوی بر می دارد. به گفته این مقام اطلاعاتی، بهزاد نبوی این گونه به دوستان اصلاح طلب خود خط مشی داده بود که "سعی کنید احمدی نژاد را کاندیدای رهبری معرفی کنید که اگر شکست خورد، بگویند رهبری شکست خورده است. این کار را خرداد ۷۶ انجام دادیم و ضربه سنگینی وارد کردیم. الان باید ضربه نهایی را وارد کنیم ." در جایی دیگر بهزاد نبوی می گوید: ما در این انتخابات باید نظام را به «هِن و هِن » بیندازیم.
وهمچنین در جای دیگر وی می گوید: "از لجبازی هاشمی با احمدی نژاد باید حداکثر استفاده را ببریم. از بحث شورای فقاهت باید حمایت و رهبری را منزوی کنیم. "
    
سازمان مجاهدین و زمینه سازی فتنه ۸۸
سیاه نمایی و تشویش اذهان از یک سو و تشکیل جلسات محفلی و محرمانه جهت مهندسی اوضاع قبل و بعد انتخابات و نیز بررسی انقلاب های مخملی و تاکید بر نقش سازمان های مردم نهاد در اینگونه حرکتها و تبلیغ حاکمیت دوگانه و از همه مهمتر توانمند سازی جریان فته، از جمله مسائلی است که سازمان مجاهدین انقلاب و دیگر سازمان‏ها و احزاب هم سو در انتخابات ۸۸ به عهده گرفته و سعی در عملیاتی کردن آن داشتند. بهزاد نبوی از اولین کسانی بود که موضوع تقلب را مطرح کرده بود. اگرچه وی در بازجویی ها تقلب را غیر ممکن دانسته و آن را رد میکند توجه به کیفر خواست صادر شده در داگاه متهمان بعد از انتخابات می‏تواند مبین این موضوع باشد: محمد علی ابطحی در مورد بحث تقلب می گوید: بحث تقلب در انتخابات در ایران از سال ۷۶ اولّین بار مطرح شد كه اصلاح طلبان از آن زمان به بعد از این صحبت خیلی استفاده كردند و در این انتخابات اخیر هم این بحث را بهزاد نبوی مطرح كرد و در ستاد خاتمی بعنوان مسئول كمیته صیانت از آرا مشغول به كار شد.  
به موسوی خیانت نمی کنم!
بهزاد نبوی نیز در عین حال که اذعان داشت "ما هیچ سندی دال بر وجود تقلب نداشته ایم و باید به رأی شورای نگهبان التزام داشته باشیم" در پاسخ به این درخواست كه "لااقل برای جبران بخشی از تخلفات خود و به خاطر وضعیتی كه با طرح واهی تقلب به وجود آورده اید و معترف هم هستید كه سندی در تأیید آن ندارید و به خاطر این ادعاهای دروغ خسارت های جانی و مالی فراوانی بر مردم عزیزمان تحمیل نموده اید؛ همین مسأله را رسما اعلام كنید" می گوید: "من به آقای موسوی خیانت نمی كنم."
 بی شک پرونده بهزاد نبوی در عمر نه چندان طولانی که تاکنون داشته بسیار سنگین است، از پرونده کشمیری تا پرونده انتخابات دهم، این پرونده کی بسته خواهد شد، خدا می داند!
بازداشت و محکومیت
بهزاد نبوی، از اعضای شاخص سازمان منحله مجاهدين انقلاب، در پی حوادث پس از انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸ بدلیل سیاه نمایی و تشویش اذهان عمومی و تلاش برای مهندسی اوضاع قبل و بعد انتخابات و از همه مهمتر توانمند سازی جریان فته با مطرح کردن موضوع تقلب در تاریخ ۲۹ دی ۱۳۸۸ به شش سال حبس تعزیری محکوم شد.

 

 

سوابق کاری بهزاد نبوی
– معاون نخست وزیر در امور اجرایی در دولت محمد علی رجایی، محمد رضا مهدوی کنی و میرحسین موسوی
– وزیر صنایع سنگین در دولت میرحسین موسوی
 – مسئول پشتیبانی ستاد فرماندهی کل قوا
– نماینده و نایب رئیس مجلس در دوره ی ششم مجلس شورای اسلامی
– ریاست سازمان بسیج اقتصادی در دوران جنگ ایران و عراق  

5 نظرات

  1. دروغ دروغ دروغ

     

    مگر نبوی چه کرده که کاسه لیسان با او اینگونه ضد هستند ؟

    • روح الله امین آبادی

      بهزاد نبوی در دهه ۶۰ سمت های متنوعی داشت از سخنگویی دولت تا وزارت و وکالت در مجلس ششم و اواسط دهه ۷۰ …بهزاد نبوی سر موضوع انفجار نخست وزیری مورد سوال هستند و باید به این سوال ها پاسخ بگن یعنی دیکتاتوری به این حده در میان روشنفکران که از یک فرد سوال هم نمیشه پرسید ؟

  2. ممنون از مطالبتون.

  3. درود و آرزوی طول عمر برای چریک پیر که علی رغم رنج هایی که کمرش را خم کرد ولی مردانگی خود را حفظ کرد و به مردم پشت نکرد …..

     

     

پاسخ دهید

ایمیل شما به صورت خصوصی می باشد و نمایش داده می شود. Required fields are marked *

*

13 + 10 =

WpCoderX